جامه‌ی نو | یکی جامه آن مرد خیاط دوخت… / شعری از نیما یوشیج

یکی جامه آن مرد خیاط دوخت

قضا را تن صاحب جامه سوخت.

 

چو شد اوستا جانب مسکنش

بپوشاند آن دوخته بر تنش.

 

بنالید تن‌سوخته از نهاد:

که جامه چه بد دوختی اوستاد!

 

دمی چند بر وی ملامت گرفت

بدو گفت اُستا: «نه جای شگفت

 

بود جامه‌ام گرچه خوش‌دوخته

خشونت کند در تن سوخته.

 

شود مایه‌ی عیب بسیار من

ز عیب تو باشد اگر کار من‌.»