خانواده‌ی سرباز | شمع می‌سوزد بر دم پرده… / شعری از نیما یوشیج

به خواهر کوچکم ناکتا.

در زمان امپراطوری نیکلای روس

و سربازهای گرسنه‌ی قفقاز

 

۱

شمع می‌سوزد بر دم پرده،

تا كنون اين زنِ خواب ناكرده،

تكيه داده‌ست او روی گهواره.

آه! بيچاره! آه! بيچاره!

وصله چندی‌ست پرده‌ی خانه‌ش

حافظ لانه‌ش.

 

مونس اين زن هست آه او،

دخمه‌ی تنگی‌ست خوابگاه او.

در حقيقت ليک چارديواری.

محبسی تيره بهر بدكاری،

ريخته از هم چون تن كهسار

پيكر ديوار

 

اندرين سرما، كآب می‌بندد،

بر بساط فقر، مرگ می‌خندد،

بخت می‌گريد، قلب می‌رنجد،

اين زن سرباز، درد می‌سنجد.

عده‌ی درد است، عده‌ی ايام،

پيش اين ناكام،

 

يعنی اين موسم، آخر پاييز،

بينوايان راست موسمی خونريز،

بخت برگشته تا بدين روز است

آتش گرمش، آه جان‌سوز است!

جامه‌ی طفلش بازوان اوست!

اين جهان اوست!

 

يک دو روز است او قوت ناديده،

با دو فرزندش، خوش نخوابيده.

يک تن از آنها خواب و ده ساله‌ست،

ديگری بيدار، كار او ناله‌ست.

شير خواهد ليک، شير مادر كم.

اين هم يک ماتم.

 

تا به كی اين زن جوشد و كوشد،

طفل بدخواب او چه می‌نوشد؛

اين گرسنه هيچ‌چيز نشناسد

خوب بنگر زن، هيچ نهراسد:

اين دهان باز، آن دو چشم تر.

بينوا مادر!

 

اندر اين خانه‌ست بچه و بستر

بستر و مادر، سوده سر بر سر!

هر چه با هر چيز در هماهنگی

مظهر درد است! آه همرنگی!

جامد و ذيروح، هر دو گريانند.

هر دو بريانند.

 

زن! تو كه هستی؟ در چه می‌کوشی؟

كس نمی‌داند، از چه می‌جوشی؟

روز تو چون است؟ شب كجا خوابی؟

ناله‌های توست نقش بر آبی

تو چه می‌گریی، خلق بی‌پايند،

جمله می‌خندند.

 

نيست مادر را راحتی و خواب،

بندگانت را ای خدا درياب!

گفت زن عالم غم نخواهد شد.

از بساط تو، كم نخواهد شد

گر نباشد يک باطن غمناک

در بسيط خاک.

 

من گنهكارم. می‌كنم باور

بدتر از هر بد، خاک من بر سر

ليک اين بچه كه گناهش نيست.

پاک پاک است او، تاب آهش نيست.

پس چرا افتاده در چنين اكبير.

آسمان. تقدير.

 

طفل همسايه خوب می‌پوشد،

خوب می‌گردد، خوب می‌نوشد.

فرق در بين اين دو بچه چيست.

هر چه آنرا هست اين يكی را نيست.

بچه‌ی سرباز، كاين چنين ژنده‌ست.

پس چرا زنده‌ست؟

 

۲

شد از اين فكرت، فكر او مسدود

هر مفری شد تنگ و غم افزود.

او به خود پيچيد، تنگنا شد باز

كرد فكری نو از آن ميان پرواز:

نان طلب دارد از زنی مادر!

چه از اين بهتر!

 

دست اگر بدهد قرصه‌ی نانی

اندرين فاقه می‌رهد جانی.

زود شد مأيوس ليک بيچاره،

شد اميد از دل، زود آواره،

جای اين نان پول داده بد مقروض

بود نان مفروض.

 

فرض هر چيزی بی‌شک آسان است.

فرض بس دشوار فرض يک نان است.

اشتها زين فرض هر دم افزايد،

نيست نان، با چه چاره بنمايد

آن دهان باز، تا كه بدبختی‌ست

فرض هم سختی‌ست.

 

دور كرد از ذهن فرض نان را هم

روی گهواره سر نهاد آن دم

گشت اين حالت هم بر او دشوار.

راه كی می‌يافت غفلت اندر كار؟

تا دهان باز است، تا شكم خالی‌ست،

وقت بدحالی‌ست.

 

اشک در چشمش جمع شد، زد موج

فكر در اين موج يافت قدری اوج.

چون غريقی شد در كف دريا،

مهلكه در پيش، راه ناپيدا،

خواست زين تشويش وارهد يک چند،

پس نظر افكند

 

روی شعله‌ی شمع، غرق گشته ليک

كی شود در يک روشنی باريک.

روی اين امواج، موج‌های خشم،

غم فزايد شمع ز ابتلای چشم

مثل اين زن در كار درمی‌ماند

اشك می‌افشاند.

 

تيره شد آن هم پيش اين مسكين!

از برای يک آدم غمگين

روشنايی‌ها جمله ظلمت‌زاست!

جمله ظلمت‌ها مرگ هول‌افزاست

او در اين ظلمت چيزها خواند

بيند و داند.

 

خواست كم بيند، چشم‌ها را بست،

ديدنی‌ها بود در دلش پابست.

بی‌عتاب دل، اشك كی ريزد،

بی‌رضای دل، جسم كی خيزد.

پس ز جا برخاست. ماند در رفتار.

از تن ديوار

 

يک دريچه‌ی كهنه را يكسر

باز كرد و برد در دريچه سر

گويي از آنجا فكر را از دل

می‌گريزانند. بود اين مشكل!

اندرين تشويش هر كجا او بود،

فكر، با او بود.

 

فكر آن كاين طفل كِی كمک گردد،

قرض‌های او كمترک گردد،

كِی كمی نان خشک خواهد ديد،

با دو طفلش کِی خواهد آرميد.

هيچ. فكر اين حالت حاضر

سخت بود آخر.

 

۳

قله‌ی «كازبک» خامش و هر جا

سرد و هول‌افزا، اختران تنها

خيره و محجوب، خانه‌ی اين زن

معبر اندُهان بنيان كن.

يادش آمد از سرگذشت خويش.

درد او شد بيش.

 

بود يک دنيا وهم در بيرون.

او از آن می‌شد وحشتش افزون.

اين دريچه را زن، ببند، او بست

پس برو بنشين، رد شد و بنشست

با خيال خود ساخت. چاره چيست

شوهر او نيست.

 

پيش گهواره سر به دامن برد

با خيالی تلخ، مدتی غم خورد.

چه بديد آيا كه به خود لرزيد؟

چه شآمة ديد؟ چه معما ديد؟

ای فقارت! ای بی‌نگهبانی!

ای پريشانی!

 

خلق می‌گويند: «می‌رسد اردو،

می‌نهد اين مرد سوی خانه رو،

زن، اميدت كو؟» اين اميد من

كو طلوع صبح سفيد من؟

اين همه حرف است. حرف كی شد نان

تا رهاند جان؟

 

حرف آن رندی‌ست كه دلش گرم است،

كه بساطش خوب، بسترش نرم است.

من برای چه گرسنه مانم؟

تا زمان مرگ هی به خود خوانم:

می‌كند تغيير گردش عالم.

می‌گريزد غم.

 

تا كند تغيير. كرده‌ام تغيير

پس کی آه من می‌كند تأثير؟

هيچ وقتی! تا جهان اين است

درد بيدرمان درد مسكين است!

آنكه می‌افتد اشک می‌ريزد.

بر نمی‌خيزد.

 

كور ليكن چون چشم بگمارد

نيمه‌شب را صبح پندارد.

بينوا! احمق! اين هم اميد است.

يک ستاره كی مثل خورشيد است.

پس به سايه‌ی سقف ديد زن طرحی

خواند از آن شرحی

 

از زوايای سايه‌ی مرموز

گفت با مادر ناله‌ی جانسوز:

«زن، بيا بگذار اين دو طفلان را

پاره كن دل را، وارهان جان را.»

ــ حوصله قدری‌ ــ گفت با مادر،

روزنه‌ی در.

 

زن بر آن روزن چشم چون بگماشت

شكل زشتی ديد، هيكلی پنداشت.

بانگ زد: ای مرگ تيز كن دندان

خانه نزديک است پشت قبرستان

از سر «كازبک» يک قدم پايين،

مرگ خوش آيين.

 

كس ز سودای خويش می‌كاهد؟

مرگ موحش را هيچ می‌خواهد؟

اين زن بی‌كس مرگ را می‌خواست،

خون خود می‌خورد، از خودش می‌كاست.

نيست آيا مرگ، پس در اين جوشش

بهر او موحش؟

 

۴

در همه قريه می‌شناسندش

بس فقير است او، فقر نامندش.

با وجود اين كس نمی‌خواهد

ذره‌ای از فقر، وز غمش كاهد

اين چنين زنده است يک زن سرباز.

نيست بی‌شک ناز

 

هر چه می‌بيند، مايه‌ی سختی‌ست.

هر چه خواند، لحن بدبختی‌ست

بُرده از بس بار، پشت او خم هست.

نور چشمانش، حاليا كم هست

می‌كند اينسان كار مردان او:

می‌كند جان او.

 

پشم می‌ريسد. رخت می‌شويد.

يک زن اينگونه رزق می‌جويد.

شرمتان نايد كه شما بيكار

شاد و خندانيد، يک زن غمخوار

با همه اين رنج گرسنه ماند

دربه‌در خواند:

 

بی‌صدا بچه خواب كن حالا!

از من او دور است. لالالالا!

شوهرم رفته‌ست. مونسم درد است

جان شيرينم! مادرت فرد است.

زين صداها طفل، شد كمی خاموش،

داد قدری گوش.

 

خواب كن بچه، مادرت مرده است.

بس كه بيچاره، خون دل خورده است.

خواب. خواب. الان ديو می‌آيد.

پس به خود گفت او: می‌شود شايد

ديو از اين بچه با خبر باشد؟

پشت در باشد.

 

برق زد چشمش! ديو پيدا شد!

ها! بترس! آمد بچه شيدا شد.

پنجره لرزيد. باد آوازی

داد يا روحی كرد پروازی.

چه صدايی بود؟ راستی هر جا

بود هول‌افزا.

 

۵

اين زمان گويی هر چه بود از هوش

رفت و حتی شمع، نيز شد خاموش

تكه‌ی مهتاب، از ره روزن

سر برون آورد اندر اين مسكن

هر كجا خاموش، هر طرف تيره‌ست.

چشم ها خيره‌ست.

 

گوئيا جنگی‌ست، عشق را با بخت.

هر چه از هر چيز، می‌هراسد سخت.

مادر از بچه، بچه از مادر،

روی گهواره می‌نهد زن سر.

پيش چشم اوست شوهر مهجور

چون خطی كم‌نور.

 

«كی تو برگشتی از ميان جنگ؟

روی تو خون است يا كه دود و رنگ؟

كو تفنگ تو؟ كو قطار تو؟

كيستند اينها، در كنار تو؟

آمدی از اين چينه يا از در؟

بيگلر! بيگلر!»

 

مرد ساكت بود! مرد محزون بود.

باطن مادر، پاک مجنون بود.

اين صدای چيست؟ رعد می‌خندد؟

بر زمين سيلی راه می‌بندد؟

يا بر اين خانه كوه غلتان است؟

اين چه توفان است!

 

هر كجا امشب، يک زن غمخوار

چشم می‌دوزد، هست ناهموار

پس ز رخ پس بُرد رشته‌ی مو را

حس سوزانی گرم كرد او را

گفت تا كی زن، بايد اينسان خفت؟

فكر با او گفت:

 

«زن. برو. اينجا صحنه‌ی جنگ است

افتخار امروز، مايه‌ی ننگ است.

جنگ او از تو كرده شوهر دور

فخر او بر تو كرده عالم گور.»

پس صدا زد او: «شوهر بدبخت»

ــ ها! زن سرسخت!

 

از كجا اين صوت، من نمی‌دانم،

از زوايایی، تيره مثل غم.

كرد زن را خم. خم شد و خم شد

پيش چشم او، روشنی كم شد.

گفت در ظلمت: چه شنيدم من!

خواب دیدم من؟

 

چشم غمگينان، دائماً خفته!

اين چنين بيند، مغز آشفته

چون دقيق است او خواب می‌بيند.

چون به خواب است او غنچه می‌چيند.

كرد چون دقت، باز شكلی ديد.

و اين ندا بشنيد:

 

«زن! من اينجايم، گريه كمتر كن.

من نمی‌آيم، فكر ديگر كن.

نه مرا دستی‌ست، نه مرا پايی‌ست

نه مرا در سر فكر و سودايی‌ست.

زن! در اينجا من تا ابد خوابم.

تا ابد خوابم.

 

بعد من جز تو كس به شيون نيست.

بچه مال توست! بچه‌ی من نيست.

حفظ كن او را، كم بلرزانش

تا برند از تو مفت و ارزانش

چون پدر او هم هديه‌ی آنهاست

سنگر جان‌هاست.»

 

جنبشی اينجا كرد بر خود زن

چشم‌ها ماليد، ديد از روزن

آمده بيرون تيره‌چنگالی،

وحشت‌انگيزی، ذات‌الاهوالی،

كز نهيب آن خانه لرزان است.

شب گريزان است.

 

تو كه‌ای؟ آن چنگ پيش آمد؛

پس هيولايی، در نظر آمد

كاندر آن ظلمت، جستجو می‌كرد

خانه‌ی زن را، زير و رو می‌کرد.

زن بر اين منظر چشم خود را بست

خم شد و بنشست.

 

ای خدا! يک زن، يک زن تنها

اين فقارت‌ها! اين حكايت‌ها،

مَرد، مثل تو، نان ندارم من،

بس كه بی‌تابم، جان ندارم من.

از توام من هم، طفل كوهستان

اهل «داغستان».

 

ظاهرم فقر است، باطنم درد است…

ــ گوش كن، ای زن، موسمی سرد است،

باد بيرون‌ها تند و سوزان است…

ــ بچه‌ی من هم اشكريزان است.

گرسنه مانده است، گرسنه هستم،

من تهيدستم.

 

ــ زن ببين شب را، كه چه تاريک است.

پيش من يكسان ترک و تاجیک است.

شد سحر نزديك، راه من دور است.

كار من بسيار، چشم من كور است.

هيچ طفلی را من نمی‌بينم.

هر چه‌ام اينم.

 

طفل يعنی چه؟ رحم يعنی چه؟

ــ تو نمی‌فهمی؟ ــ فهم يعنی چه؟

شوهر تو كيست؟ ــ مرد سربازی‌ست.

ــ ديده‌ام او را، از من او راضی‌ست.

گر چه او اول؛ مثل تو ترسيد.

بی‌ثمر لرزيد.

 

از چه می‌ترسيد؟ از وبال من

دهر می‌لرزد، از خيال من.

شوهرت او بود؟ آری. اين او بود

كز سحر تا شام، در تكاپو بود

حال ده ماه است، بی‌خبر هستم.

دربه‌در هستم.

 

در چه حال است او؟ هيچ می‌دانی

ــ من چه می‌دانم. زن، چه می‌خوانی؟

دافع خيرم، رافع شرّم

مانع نفعم، حائل ضرّم.

زن به خود درماند، كاين هيولا چيست!

اين چه غوغايی‌ست!

 

نيست معلومم، كه چه می‌جويد!

با همه پرگویی، او چه می‌گويد.

ای خدا پس اين مرد بيگانه

دزد گويا نيست. هست ديوانه.

زين تحيّر زن دست زد بر دست.

بدتر از دزد است.

 

۶

زن، چو از خانه می‌رود سرباز،

فقر در آنجا می‌دهد آواز،

تا به قصر ارباب، شاد می‌خندد،

مرگ در خانه، گيرد و بندد.

كو مددكاری؟ شوهری؟ مردی؟

رافع دردی؟

 

كاسه‌ها خالی، سفره پيچيده است،

می‌نهد مادر، دست را بر دست،

می‌دود لرزان، بچه‌اش در برف،

می‌شود عمرش، در مذلّت صرف،

در همين هنگام من به هر سويم

از پی اويم.

 

پشت درها گوش، می‌دهم من هم،

روی دل‌ها دست، می‌نهم هر دم.

شد دل تو خون، در چنين خواری

باز ای ابله، آرزو داری!

پس مرا بشناس. مرگ، سر برداشت

دست‌ها افراشت.

 

لرزشی افتاد در تن مادر،

پس ز جا برداشت بی‌اراده سر.

چه در آندم ديد؟ ديد چنگالی

وز سر چنگال، خون سيّالی

نعره‌ای برداشت: «مرگ آمد! مرگ!

مرگ آمد! مرگ!»

 

انعكاس صوت، در فضا يک چند

وحشت‌آور شد. زمزمه افكند.

هر شكافی شد، يک دهان باز

با مهابت داد، سوی او آواز:

«می‌گذاری اين طفل و اين مسكن.

می‌روی ای زن.»

 

از ته چنگال، باز شد كم كم

مدخل غاری؛ سهمگين، مظلم

مرگ می‌كوبيد، دم به دم دو پای،

زيگ. زاگ. سازش بود، دردافزای

استخوان‌های مردگان بر خاک

بود بس غمناک.

 

مأمنی می‌جست، دست بيچاره

كه بچسبد او پشت گهواره

دشت و گهواره، هر دو می‌لرزيد.

مرگ ساكت بود، كينه می‌ورزيد

زن به يأس افتاد. پس به يأس اندر

شد پريشان سر.

 

اضطراب او، بيشتر گرديد

بر تن او موی، نيشتر گرديد.

آمدش چندان شكل‌ها در پيش

كه به ترس افتاد، هم ز دستِ خويش.

دست چون برداشت، خيره شد، لرزيد،

از قضا ترسيد.

 

يک كمک! ليكن، كه كمک می‌كرد؟

فرد می‌بايست، باشد اندر درد.

در ميان اين وهم جست از جا،

گر چه افتاد او چند بار از پا

استواری يافت زانوی لرزان

پس دعا‌خوانان.

 

نفتدانش را، كرد روشن ليک

زآن نشد روشن خانه‌ی تاريک

اندرونش نيست نفت و افسرده‌ست

اين چراغ فقر، هم چو او مرده‌ست.

ــ صاحبم، امشب، من نمی‌سوزم.

من نمی‌سوزم.

 

ــ روشنايی! تو هم می‌گريزی كه،

با من بدبخت، می‌ستيزی كه!

مرحبا! من هم، می‌شوم تسليم

زنده‌باد اين غم! زنده‌باد آن بيم!

رنج، تو دائم باش مهمانم.

اين من، اين جانم.

 

فقر می‌سازد، شخص را مأيوس

می‌کند او را، با بلا مأنوس.

زين جهت آرام گشت او اما

هست آرامی، اين چنين آيا؟

آسمان! اين است قسمت يک زن

يک زن غمگين؟

 

۷

مرگ، غايب بود. ليک از آن مشئوم

وز دَمِ سردش، شد هوا مسموم.

بود هر كاری، مرگ را مقدور.

شيونی بشنيد، مادر مهجور

شيون دخترش. وای فرزندم!

وای دلبندم!

 

در دم او افتاد، بر سر دختر

در بغل آورد، دختر و بستر.

سرد ديدش چون، تا سر انگشت

زد چو ديوانه بر سر خود مشت

ساره جان! ساره! ساره خاموش است

ساره، بيهوش است.

 

نعره‌ای زد او، شد ز جانب پرتاب

ساره خوابيده است. شايد اندر خواب

او پدر را در پيش می‌بيند

با پدر در باغ، ميوه می‌چيند

با پدر صحبت می‌كند ساره

آه! بيچاره.

 

تا به كی هستی، تو گرفتارش

بايد از اين خواب، كرد بيدارش.

بر سرش زد دست. چون ورا جنباند

زير دست خود، سرنوشتی خواند؛

خواند: كای مادر، چشم او خسته است

تا ابد بسته است.

 

شيخ، دولتمند، حكمران، عالِم،

ای كسانيكه در جهان دائم،

سود می‌يابيد زين مصيبت‌ها

باز هم راضی، نيستيد آيا؟

داشت فرزندی، مادری بی‌چيز.

داد آن را نيز.

 

۸

لحظه‌ی ديگر، بود زن بيهوش؛

خانه تيره‌تر از شبِ خاموش.

كوچه‌ها خلوت، ابرها پاره

ماه پشت ابر، بود آواره.

در فضا پيچيد، گویی آوازی

نغمه‌ی سازی.

 

آه! نصف شب، موقع ساز است؟

نصفه‌ی شب هم، وقت آواز است؟

اين فرشته‌ای‌ست، ز آسمان شايد

بينوايان را، زار می‌پايد!

ضجّه‌ی ارواح، می‌شود ايندم

متّحد باهم.

 

يا نه، مرگ است اين، تُند می‌راند

دختری بُرده است، شاد می‌خواند

يا به ارابه، روی سنگستان،

ساره را بردند سوی قبرستان.

زن تكانی خورد، ديد خود را فرد

پنجه‌هايش سرد.

 

هيچ صوتی نيست. صوت طفل توست

بينوا را هيچ‌كس نخواهد جست

وصف حالش را كس نمی‌خواند

يک سخن بهر او نمی‌راند

هر چه راهی از بهر خودخواهی است

علم هم راهی‌ست

 

علم هم راهی‌ست از برای كيد

كيدشان دامی‌ست از برای صيد.

حاميت را زن، ناسزا گويند

کِی در اين نيمه شب تو را جويند

حاميت او هم، مثل تو ناكام.

زن، كمی آرام.

 

كرد ناگهان، جنبشی از جا

تنگنايی بود بر وی آن مأوا.

ديد بانگ طفل، بر می‌آيد سست

طفل را در حال گفت بايد جست

كمترک اين طفل تا پدر می‌بود

خون‌جگر می‌بود،

 

چونكه می‌گرييد كودک بدبخت

مَرد، مادر را بانگ می‌زد سخت

زود باش، اين طفل شير می‌خواهد،

گريه‌تش از من، عمر می‌كاهد.

بوسه می‌زد پس بر لب و رويش

بر سر و مويش.

 

كو پدر؟ اينک زيرِ خاکِ سرد!

مادر بی‌شير، چه تواند كرد؟

مادر از بچه شير را برّد؟

از غضب بر او دم به دم غرّد؟

قدری انديشيد. كه از اين نوميد

شير را ببريد؟

 

بچه را درياب زود. بيچاره

آنچنان بر جَست رو به گهواره

كه نمی‌دانست پای را از دست،

پس به روی افتاد، فرق او بشكست

زين مصيبت‌ها شد چو او نالان

مرگ شد خندان.

 

بعد از آن شد ليک، پای تا سر گوش

ماه غايب بود، بادها خاموش.

هر چه از هر سو، رفت و پنهان شد

آن حوالی را غم نگهبان شد

مرگ از پی بود. جان چو غايب شد

مرگ صاحب شد.

 

۹

صبح گرديده. آب يخ بسته‌ست،

در همه قريه، برف بنشسته‌ست.

بر سر كهسار، آفتاب صبح

تاج بنهاده‌ست بر نقاب صبح

دوخته زيور از طلای ناب،

صاف مثل خواب.

 

منظره‌ی هر، مدخل تاريک

می‌دهد فكری، نافذ و باريک.

می‌پرد بر بام، آن خروس از جا

می‌جهد بيرون، اين بز از مأوا

می‌رود دهقان، بی‌رضای او

از قفای او.

 

دود مطبخ‌ها می‌دود بالا،

می‌پرد گنجشک، گرسنه، تنها،

هر كجا در دِه، خلوت و آرام

وه! چه شيرين است، خواب اين هنگام

در كنار كوه، كبک شيون‌هاست

همهمه بر پاست.

 

نيست آسايش. ديد شيّاد است

هر كجا شادی‌ست، زور و بيداد است

ای خوشا آنان كه نمی‌دانند،

كه نمی‌فهمند، كه نمی‌خوانند،

كه نمی‌جنبند، ز ابتلای خويش

جز برای خويش.

 

بر رهی ناصاف، چون تنی رنجه،

ممتد از اين كوه، جانب «گنجه»،

يک «قره‌باغ»ـی اسب می‌راند

اشک می‌ريزد، زار می‌خواند

از پی‌اش يک زن، می‌دَوَد چون باد

با دلِ ناشاد.

 

چند گاری پِر، از بساط جنگ،

داده دود و خون، روی آنها رنگ،

بر سر راهند، چرخ بشكسته

رختِ مقتولين، رويشان بسته

دور گاری‌ها ازدحامِ خلق.

گشته دامِ خلق.

 

مَردها ز‌آن‌سوی می‌دهند آواز

در لباس پوست، دوخت قفقاز

جمله فرداً فرد، راه پيمايند،

از غضب دندان، روی هم سايند

می‌جوند از فكر، سبلت و ناخن

ليک بی‌شيون.

 

آن ز روی جدّ می‌كند تحريک

وآن به استهزا، می‌دهد تبريک

ناسزا گويد مادری كش نيست

اين زمان فرزند. دختری كش نيست

از پدر پيغام باشد از اين دم

پس يتيم او هم.

 

چه می‌انديشيد، روی اين منظر؟

حامی خيريد، يا رفيقِ شرّ؟

قلبتان از كيد، وز ره تفريح

خودپسندی را، می‌دهد ترجيح

يا عدالت را می‌نهد عزّت؟

چيست اين نكبت؟

 

يک دهاتی را، زندگی ساده‌ست

زاندكی هر چيز، بهرش آماده‌ست.

گاوی و مرغی، وصله‌ی خاکی

تا به دستش هست، نيست او شاکی

او نمی‌خواهد، قصر رنگارنگ

هی پياپی جنگ.

 

در سرِ او نيست، فكر بيهوده

در هوای او، كس نفرسوده

خاندان‌ها را، او نمی‌چاپد

روی پرّ قو، او نمی‌خوابد

او كه زين غوغا، هيچ سودش نيست

جنگِ او با كيست؟

 

جنگ هرساله از برای چيست؟

«نيكلا» داند اين چه غوغايی‌ست.

حرص دو ارباب فتنه‌جويان است،

پس فقيران را خانه ويران است؟

قصر آن ارباب باز پابرجاست!

نيكلا آقاست.

 

۱۰

آمد از اردو، بس خبر اما

در ميانِ اين جمله مادرها

نيست ز آن مادر هيچ آثاری

زان سرا نامد هيچ ديّاری.

يک دل اينجا نيست. از چه بنهفته است؟

در كجا خفته است؟

 

منتظر بود او، مهربان بود او،

از چه رو اين وقت، پس نهان بود او؟

اشک در چشم از چه می‌ماند؟

آسمان، باد، يا چه می‌خواند؟

مرغ می‌نالد، چيست تعبيرش؟

چيست تأثيرش؟

 

هر يک از اينها علت چيزی‌ست

هيچیک از اشیاء، بی‌معما نيست.

می‌گشايد ليک هر معمايی

بر ره مسكين، راه دعوايی

اين هم از فقر است! ای تهيدستی!

فقر! ای پستی!

 

زير اين پرده است بينوا مادر

پرده‌اش را باد، كرده پاره‌تر

آفتاب آنجا طرح‌ريزان است

يک شهيد اين است، يک شهيد آن است

دختری كوچک، مادری غمگين،

آه، ای مسكين!

 

طفل بيدار است، چهره‌اش زيباست

يک جهان پاكی اندر آن پيداست

بر رخ مادر، بچه می‌خندد

نوک موهايش را همی بندد

بر سر پستان در گهِ بازی

آه! طنازی!

 

هه! ماما! ايندم، شير از او می‌خواست.

ليک ماماجان همچنان بُد راست.

نقش مادر بود يا خيالش بود؟

بچه بيهوده ز او ملالش بود

او نخواهد داد، تا ابد شيرش

چيست تدبيرش؟