خروسِ ساده خوش میخواند روزی
به فرسنگی، ز دِه، میرفتش آواز.
به خاتون گفت خادم، از ره مهر،
«چه میخوانَد ببین این مایهی ناز!
خروسک با چنین آوا که دارد
شب مهمانی اورا میکشی باز؟»
به لبخندی جوابش داد خاتون:
بود مهمان کر و چشمان او باز.
شکم تا سفره میخواهند مردم،
بخواند یا نه با خون ست دمساز.
زبانِ باطن است این خواندن او،
جهانِ حرص با آن نیست همراز.