محبس | در ته تنگ دخمه‌ای چو قفس / شعری از نیما یوشیج

۱

در ته تنگ دخمه‌ای چو قفس

پنج کرّت چو کوفتند جرس

ناگهان شد گشاده در ظلمات

درِ تاریکِ کهنه‌ی محبس

در بر روشنایی شمعی

سر نهاده به زانوان جمعی

 

موی ژولیده، جامه‌ها پاره

همه بیچارگان بیکاره

بی‌خبر این یک از زن و فرزند

وآن دگر از ولایت آواره

این یکی را گنه که کم جنگید

وآن دگر گنه که بد خندید

 

گنهِ این ز بیمِ رفتنِ جان

در تکاپو فتادن از پی نان

گنه آن قدم نهادنِ کج

گنه این گشادگی دهان

این چنین شان عدالت فایق

کرده محکوم پ مرگ را لایق.

 

چار سرباز در چو بگشادند 

غضب‌آلوده بر در اِستادند

چشم‌هاشان به جستجو افتاد

تا که را حکم تازه‌ای دادند

از همه سوی زمزمه برخاست

این یک اِستادن آن نشستن خواست

 

این گرفته ز دامنِ سرباز

وآن دهانش ز روی حیرت باز

چند تن سر بر آسمان گویان:

«ای خداوند داوری پرداز!»

این به گریه: «گرسنه فرزندم.»

وآن به ناله: «چگونه در بندم!»

 

بانگ بر زد عبوس‌سربازی

تندخویی، مهیب‌‌آوازی:

کای «کَرَم» نوبت تو آمده است

با سر و زلف خود مکن بازی.

گفت سرباز دومی که: «سزاست

مرگ هر آدمی که هرزه‌دراست.»

 

سومی گفت: «کین خیانتکار

خواب رفته است یا به فکر فرار»

چارمین ناگشاده لب، نگران

کنج آن تنگ دخمه‌ی بس تار

جَست از جا جوانِ ناکامی

تیره‌چهری، ضعیف‌اندامی

 

سر او بسته و خراشیده

زِ همش سرخ جامه، پاشیده

نه کلاهی نه کفشی و نه کمر

موی آشفته ناتراشیده

این برهنه ز آفت قانون

گنهش بود از شماره برون

 

وانکه او را برهنه کرده چنین

کج نهاده کله، نشسته کمین

همچو دزدی که نان از او بِبَرد

کُند انگشتری به دست و نگین

حافظ داد خانه بود و دیار

این فقیر زبون، خیانتکار

 

سال‌ها خواجه‌زاده را بنده

به ادب سر به زیر افکنده

عمر با مسکنت به سر برده

ناامید از زمانِ آینده

گنهش در سرشت هیچ نبود

جز به فرمان خواجه‌زاده سجود

 

این هم از احتیاج انسانی است

تا که انسان گرسنه‌ی نانی است

همه‌اش عجز و سُست‌بنیادی

همه‌اش ذلت و پریشانی است

گر نبود احتیاج غم به کجا

سجده کرده کجا «کَرَم» به کجا؟

 

۲

این کَرَم بی‌زن و دو دختر داشت

که یکی را خیالِ شوهر داشت

دیگری تازه ره فتاده ولی

رزقشان از کجا میسّر داشت

می‌شدی ماه‌ها ز غرّه به سلخ

روز هر روز او فزون‌تر تلخ

 

نه بساطی، نه مایه‌ای، نه کسی

هر دمی در دلِ جوان هوسی

بارها سر بر آسمان می‌گفت:

«ای خدا پس کجاست دادرسی

گر تویی رزق‌بخش و بنده‌نواز

پس کی‌اند این خسان دست‌دراز؟

 

آخر این ما هم ای خدای نعیم 

بنده‌ی بینوای خوان توایم

رحم کن گر مرا گناهی هست

رحم بر این به ره فتاده یتیم»

ناگهان لیک تنگسالی شد

سال هر لحظه‌اش وبالی شد

 

کار نایاب و کارفرما کم

مزد کم، مشکلات بگشا، کم

چند مالک به ده خوش و دگران

گرچه بُرنا ولیک برنا کم

پی رزق از غم عیال فقیر

بود در موسم جوانی پیر

 

بود آیا ترحّمی از پی

ز آسمان با ز خواجه‌زاده‌ی وی

کور را امتیاز و بینایی

بی‌خبر را ملال هی هی هی

آن که افتد کسش نگیرد دست

کافر است او وگر خدای‌پرست

 

آنچه در زیر این سپهر کبود

این پدر دید از خود او بود

تا که مظلوم سست و افتاده‌ست

شودَش از کجا میسر سود؟

گر «کَرَم» در زمانه جانی داشت

از ره کوشش نهانی داشت

 

بینوا در زمانه گر کوشد

شیر پستانِ شیر را دوشد

پاکی و راستی و ترس خداست

که از آن‌ها بلا همی جوشد

گنه است این نه کار خیر و صواب

گفت با خود «کَرَم» ز روی عتاب

 

اندرین کار، عقل می‌خندد

که خیالی دو دست من بندد

به خدایی که آسمان افراشت

خود او نیز هیچ نپسندد

که من و بچه‌ام گرسنه به خُم

خواجه را کیل‌ها بود گندم.

 

باری این مستحق گندم‌ها

چابک و بهترین مردم‌ها

به نهان هر شبی به خانه کشید

یک منی دو منی از آن خم‌ها

برد زینگونه سودها چندان

که بجوشیدش آرزوی نهان.

 

طالع نیک چون فراز شود

آرزو هر دمی دراز شود

بی‌نیازی چو یافت خواست «کَرَم»

بیشتر نیز بی‌نیاز شود

صاحب یک دو گز زمین گردد

وندران خانه‌اش نوین گردد

 

تازه نو کرده بود جامه به تن

تازه گاوی به خانه کرده رسن

گوشواره خریدی و جوراب

ارغوانی کلاه و پیراهن

آرزو داشت شوی دختر خویش

پسری را که داشت پنجه‌ی میش

 

آرزو داشت، آرزوهایی

که نزاید مگر ز برنایی

باشدش نوعروس زیبایی

شوخ‌چشمی، کشیده‌بالایی

لیک ناگه فکند شومی بخت

با همه آرزو به حبسش سخت!

 

۳

دست بر دست و سر فکنده به زیر

چشم‌ها خیره، بینوای فقیر

«کَرَم» استاده بود پیش قضات

پنج قاضیّ لب پر از تکفیر

پیر و برنا نشان کید و ریا

کج نهاده کله، دراز قبا

 

روی کرسی نشسته، چهره عبوس

نگران چشمشان چو چشم خروش

چند میز کتاب و دفتر پیش

لیک هر پنج تن فسوس فسوس

بود شاگردشان ز بس تبلیس

روح بدکار حضرت ابلیس

 

داد از ایشان یکی زِ غیظ ندا

به کَرَم «از تو دور مانده حیا

مرد با این همه گنهکاری 

شرمی آخر ز بندگانِ خدا

فاش دزدی کنی ز مردم و باز 

می‌دهی پاسخ ای زبان‌دراز»

 

اندر این دم ز پرده سربازی

به در آمد بگفت با قاضی:

«من چو مرد کس ندیدستم

که کند بد، ولی ز بد راضی.»

گفت قاضی: «چه گفت خواجه ترا؟»

گفت: «توقیف گاو و فرش و سرا.»

 

مضطرب از شنیدن توقیف

گفت قضات را کَرَم که: «ضعیف

وقف گردیده‌ی خدایی هست

وقف بخت من است و بس» به ردیف

همه گفتند: «در طریق سزا

هر گنه راست یک سزای جدا.»

 

آه سردی ز دل کشید «کَرَم»:

«ای خدا من گناهکار توام

یا عدالتگری که می‌خواهد

بکند ژنده جامه‌ام ز برم!

من و یک گاو و یک دریده‌ْنمد

ای خدا این رواست خواجه بَرَد!»

 

زین خیالات خفته و مدهوش

آمدی آن فقیر مرد بجوش

راست اِستاده بر در آن سرباز

پنج قاضی قلم به دست و خموش

دل و احساس و رحم داد طلاق

می‌نوشتند شرح استنطاق

 

«مرد! آخر به کار خویش مناز»

گفت آهسته با «کَرَم» سرباز

«یک دمک شرم کن، زبان درکش

تا نباشد زبان حبس دراز.»

داد پاسخ بدو: «ترا چه خبر

بی‌خبر را چه غم ز درد و خطر؟»

 

پس به بانگ رسا بگفت «کَرَم»:

«سزد ار پیرهن به تن بدرم

به خدا این نوشته‌ها ظلم است

بی‌گناه است پای تا به سرم.»

مرد «خاموش» گفت وی را تُند

قاضی در نوشتنِ خود کند

 

نگران دیگری به استحقار

ورق و خامه برنهاده کنار

سه دگر چشم‌ها دریده یکی

گفت از آنان که: «هر خیانتکار

بی‌گناه است چون تو سر تا پا

استغاثه طلب کند ز خدا.»

 

گفت وی را «کَرَم» به لحن حزین:

«گر بگردید در تمام زمین

نیست نزدیک‌تر به سوی خدا

راه مظلوم و ناله‌ی مسکین

رحمی آخر که رحم بر مظلوم

بس بگرداند آفت مشئوم.»

 

کرد قاضی بر او بلند خطاب:

«به گنهکار رحم نیست صواب

گوش کن، شرم دار، پاسخ ده!

ورنه افزایدت بسی به عذاب

چه ترا هست؟ چند خانه تراست؟

هر یکی را چه حال و جای کجاست؟»

 

ناله‌های «کَرَم» هدر رفته

خون گرمش ز دل به سر رفته

دست‌ها رو به آسمان افراشت

بانگ بر زد ز جا به در رفته:

«ای خدا گر نه‌ای دروغ و فسون

داوری کن در این میان اکنون

 

سرٌ مخلوق را تو خوانایی

به همه کارها توانایی

رزق دادی، گرسنگی دادی

بنگر آخر ز روی دانایی

رزق جستن اگر گنهکاری‌ست

کیست آن‌کس که از گنه عاری‌ست؟

 

تنگی دست بود و قحطی و بیم

بادکرده شکم به خنده لئیم

بازمانده دهان بچه یتیم

من گنهکارم ای خدای رحیم

که نجستک فزون‌تر از حق خویش

یا که آن خواجه‌ی لئامت‌کیش؟»

 

گفت سرباز با تبسّمِ سرد:

شورشی نیز هست این سره مرد

شد ز پرده برون و مغلطه‌ای

پر تمسخر به قاضیان رو کرد

آن همی کرد چهره تند و عبوس

واین همی گفت: «حیف، حیف، افسوس!»

 

بگریزد چو طالع از هر سو

بینوا را خطایی آرد رو

دزد گردد، دروغ بپسندد

شورشی گردد و خیانت‌جو!»

«آه!» از سادگی بگفت یکی

«هم از او هست آفت فلکی.»

 

گفت بر خود «کَرَم» گرفته و تار:

«ساده‌ام یا به بخت نحس دچار

شورشی یا که دزد راهزنم

در کسی ننگرم به استحقار

روی بر بی‌گنه دژم نکنم

با همه سادگی، ستم نکنم

 

گر شما پاک‌بین و دادگرید

به دو طفل یتیم من نگرید

خوب سنجش کنید کار مرا

گر به عقل از من و زمانه سرید

چیست آخر گنه، خیانت چیست؟»

گفت قاضی: «دورویی و دزدیست.»

 

بشکفتند فاتحانه و شاد

همه زین پاسخی که قاضی داد

مرحبا! مرحبا! بر او گفتند

که شکستی خیال این شیاد

هر یکیشان به خود همی بالید

«کَرَم» از زیر لب همی نالید

 

فکر شوریده، چشم‌ها دوّار

به کمر دست و پشت بر دیوار

می‌فشارید روی خویش به‌هم:

«آه! این قاضیان عدل شعار

که چنین خصم قتل و تاراجند

دام راه ضعیف و محتاجند

 

بیشترشان اگرچه هشیارند

به هزاران مرض گرفتارند

گره از ما گشاید اگر

گوش بدهندمان و بگذارند

لب ما ای دریغ بسته شده!

دل ما در فشار خسته شده!

 

رحم، تقوی ز راه یکسوتر

حبس بازآ، بکش مرا در بر

سوختم بس ز درد و دم نزدم

آتش افروزد از دلم تا سر

روحم آزاد و تن به بندگی است

مرگ، آخر بیا، چه زندگی است!

 

دوست دارم، مراست نیز ادراک

چند بینم نگارها چالاک

سرخ پیراهنان دست به دست

جیب من خالی و دل من چاک

دست من بسته، پای من بسته

دائماً ز آرزوی خود خسته

 

ای طبیعت! مَنت نه یک پسرم

که هوس‌ها فکنده‌ای به سرم

این همه نقش‌های دلکش را

چون ببینم، چگونه در گذرم؟

حسرت و یأس اگر حیات من است

خوش‌تر از آن مرا ممات من است!»

 

با خود اینگونه گرم زمزمه بود

محکمه آن‌چنان به همهمه بود

بود چندان سخن ز شورشیان

کانچه می‌شد زیاد، محکمه بود.

بانگ بر زد یکی که: «صحبت بس

در حق او نبرده، شکّی کس!»

 

نگران بر «کَرَم» همه مغرور

باز پرسید یک تنش کز دور

به نهان زیر لب چه می‌گویی؟

داد پاسخ «کَرَم» حکایت زور

شکوه‌ها می‌کنم ز سختی خود

ناله از فقر و تیره‌بختی خود.

 

فقر را چون میانه افکندید

دست ما از چه رو همی بندید

گر پسندیده نیست گرسنگی

حالیا بر خیال ما خندید

مصلحت نیست، این نه دادگری

این دورویی بود، ستیزه‌گری

 

این چه کیدی‌ست، این چه خیره‌سری‌ست

کاشکارا به نام دادگری‌ست؟

ضرر کارگر به حبس و عذاب

ضرر عالم است اگر ضرری‌ست

گر خیانت، دورویی و دزدی‌ست

این دورویی چرا خیانت نیست؟

 

این سخن‌ها چون آبدار آمد

همه را سخت ناگوار آمد

خشمگین چهره‌ها کشیده به‌هم

دل قضات بی‌قرار آمد

بانگ بر زد یکی: «زبان درکش

لال شو، گمره سرکش!»

 

داد آن یک ندا: «چه زمزمه است

چشم بگشا، بساط محکمه است.»

و این بیفزود قاضی دیگر:

«کور اینجا دو دیده‌ی همه‌ است.

پیش قانون ره مشاجره نیست.

دزد را حق این مناظره نیست‌»

 

آهِ گرمی «کَرَم» کشید بلند

گفت: «زیبد مرا هزار گزند.

آنچه گویید من بتر زانم

به زمانه نباشدم مانند

تا من اینگونه زار و محتاجم

درخورِ هر ستیز و تاراجم

 

کارگر تا تهی کف است و ذلیل

هوس زورگوی و رأی بخیل

نام قانون به خود همی بندد

شود از محکمه بر او تحمیل

برود بر فلک وگر، به زمین

باید از ضعف خود کند تمکین.»

 

همه مبهوت و چهره گویی مست

یک تن از آن میانه خامه به دست

به «کَرَم» داد از عتاب ندا:

بشمار آنچه داری، آنچه که هست.

لیک آن بینوا که بیمش بود

با همه بیم خود چو آتش بود

 

تا به تن جان و جان من برجاست

نشمرم ـ‌گفت‌ـ هرگز آنچه مراست

«مال من نیست آنچه من دارم

مال دو بی‌گنه یتیم خداست

من اگر خائنم وگر گمراه

آن دو طفل یتیم را چه گناه؟»

 

گفت قاضی: اگر تو خون‌باری

بشمری مال یا که نشماری

کار خود محکمه بَرَد پایان

بدهد کیفر گنهکاری

میل تو نیست، میلِ قانون است

پیش قانون، تمرّد افسون است.

 

«وای بر من اگر که اسم برم

حق دو بی‌گناه را شمرم!

خانه‌ای درشکسته، مزرعه‌ای

باشد ارثی رسیده از پدرم

چشم‌هایش همیشه در دوران

آن مهین زُبده مردِ کارگران»

 

گرچه زو ده سؤال شد افزون

دید در التهاب خاطر و خون

قامت زنده‌پوش دختر خویش

گیسوان برفشانده رخ گلگون

خواب می‌دید یا ز شورِ خیال

دید او را ز غم پریشان حال

 

که همی گرید از فراق پدر

وآن سوی دهکده ز خانه به در

بر سر راه مزرعه می‌دید

دگری، آن دو ساله بی‌مادر

که به بازی و خشکه نان به دهن

بی‌خبر خنده می‌زند به چمن

 

زین تماشا دل پدر شد ریش

مِهر جنبید و لرزه زد بر خویش

روی بر آسمان به خود نالید:

«ای خدا هر دو طفل خیراندیش

بنده‌ات هر دو، هر دو بی‌گنهند

بی‌کسند و فتاده روی رهند!

 

وای بر من، چه می‌کنم اینجا

از چه می‌ترسم، از چه کس، ز کجا؟

راست استادن و اطاعت من

چه گشایش در آن بود، چه رجا

پبش این مفتخوارگان ز ستم

نکند مرد پشت خود را خم.»

 

چند گامی برفت و باز استاد

چشم دیوانه‌وار و لب بگشاد

آتش از دل ز لب برون می‌ریخت

قاضی‌ای زد ز قاضیان فریاد:

«مرد، دیوانه‌ای، چه می‌گویی؟

از خیالات خود چه می‌جویی؟»

 

آمد از پرده پیرسربازی

گفت با او به خشم خود قاضی

بِبَریدش که درخور حبس است

گفت او را «کَرَم»: «منم راضی.

بکشید احترامتان نکنم

سجده بر یک کدامتان نکنم.

 

همه دزدید ولیک ظاهرساز

ظاهراً جمله داوری‌پرداز

به نهان جامه از گدا بکنید

تو هم ای کیسه خالی، ای سرباز!

داشتی گر ز سرّ کار خبر

نبُدت بندگی و ژنده به بر.»

 

رنگش از رخ ز جوش و یأس پرید

هیچ نشناختی سیه ز سفید

سایه‌ای بود عالم از برِ او

واندر آن سایه نه مَفر نه امید

ای خدا انتقام ما تو بکش

پرده از هر کدام ما تو بکش

 

مات استاده بود آن سرباز

پنج قضات زمزمه‌پرداز

«کَرَم» از غم خداخداگویان

گفت قاضی که: «نشنود آواز

از تو دزدی، خدای.» گفت «کَرَم»:

تا مرا کار دزدی است، چه غم…