عقاب نیل | در سرزمینِ نیل عقابی است کان عقاب، همچون شب سیاست از پای تا به سر… / شعری از نیما یوشیج

در سرزمینِ نیل، عقابی است، کان عقاب

همچون شب سیاست، از پای تا به سر

 

چشمان او چنان، که فروزندگان بر آب،

منقارهاش خوف، رفتارهاش شر،

 

توفنده‌ای شناور و، ابری‌ست تن‌گران

در گشتگاه خود گشت آورد اگر.

 

وندر گهِ قرارش، بر خاک داده تن،

سیلی‌ست منجمد، ناگه به رهگذر

لیکن چو افکنیدش پیری سوی شکست

مانَد ز چشم کور، وز گوش‌هاش کر.

 

پرها فشانَد از تنش آن آسمان نورد،

پردازد او دل، از امید پر ثمر.

 

یک جا تپیده با غم و غم نز دلش برون

می کوبد از غمش، بر سنگ سخت، سر

 

تا آن که جوجگانش، زی چشمه‌ای برند

آبش شفای هر فرتوت جانور.

 

وان مامِ پیر را، تن شویند و بسترند

وز نوجوان شود چونان که پیش‌تر.

 

*

زین‌گونه، یک عقاب دگر نیز مانده پیر

بگسسته از نهیب، دل بسته بر مَقر.

 

مانده به تن شکسته و، اندوهگین به دل

چون چشم‌هاش گوش خالی زِ هر خبر.

 

از جا نمی‌رود، وگر از جای می‌رود

واماندگیّ او، او را شده هنر.

 

نه با تنش سلامت و، نه قوّتش به طبع

نز قوّت دِگر یک لحظه بهره‌ور؛

 

پوسیده استخوان را مانَد، چو آتشی‌ست

کاو را نمانده جز خاکستری به سر.

 

خوبسته با خراب و، خرابش در آرزو

روز کمال اوست، خوابی به چشم تر.

 

شوئید بایدش همه اندامِ ناتمیز

از سرش تا به پا از پای تا به سر.

 

بستُرد باید، از تن با خواب رفته‌اش

هر زخم‌دار جا هر جای بی‌اثر.

 

تا تن نوی بگیرد، از او بایدش برید

هر عضوِ نادرست، هر گونه کهنه پر.

 

باید به آب چشمه‌ی خود کردش آشنا

با تنش سازگار، در جانش کارگر،

 

با دستکار دیگر، این پیرِ مُرده‌وار

باید شود جوان، باید شود دگر.