به آن پرنده که میخواند غایب از انظار
عتاب کرد شریری فساد جوی به باغ:
چه سود لحنِ خوش و عیبِ انزوا که به خلق
پدید نیست ترا آشیان، چو چشمِ چراغ؟
بگفت: از غرض این را تو عیب میدانی
که بهر حبسِ من افتاده در درونِ تو داغ.
اگر که عیب من این ست کز تو من دورم
برو بجوی ز نزدیکهای خویش سراغ.
شهیرتر زِ من آن مرغِ تنبلِ خانه،
بلندتر ز همه آشیانِ جنسِ کلاغ!