نان نمیداد به مادر، فرزند
شکوه از وی بر حاکم بردند.
گفت حاکم به پسر: واقعه چیست؟
ــ برهان ــ گفت مرا واقعه نیست.
گفت او را: برهی یا نرهی
نان به مادر به چه عنوان ندهی؟
داری از خرج زیاده؟ ــ دارم.
ــ از چه رو می ندهی ؟ ــ مختارم.
این سخن حکمروان چون بشنفت
به غضب آمد و درهم آشفت
داد در دم به غلامی فرمان
به شکم بندندش سنگِ گران
پس به زندان ببرندش از راه
بنهندش که برآید نُه ماه
نگذارند فرو کرد این سنگ
تا مگر آید از این سنگ به تنگ.
بانگ برداشت به تشویش پسر
که: از اینگونه سیاست بگذر،
تا به نُه ماه بُنِ سنگِ گران
به خدا نیست مرا طاقت آن
گفت: چونی که تأمل نکنی
خرجِ مادر، تو تحمل نکنی
پس چِسان کرد تحمّل زنِ زار
تا به نُه ماه ترا بیگفتار؟