یارم در آینه به رخ آرایشی بداد
وآمد مرا به گوشهی ایوان خویش جُست
برداشت همره و سوی صحرا روانه شد
آن دم که آن شقایق وحشی، زکوه رُست.
بنشست بیمهارت و مست از غرورِ خودِ
با من هر آنچه زد، همه زد لحن نادرست.
بیچاره را خبر ز نواهای من نبود،
هم نه خبر ز شیوهی آن پنجههای سست.
آشفته شد که «این چه صداییست دلخراش!
تو کاینچنین نبودی، ای چنگ من، نخست!»
من گفتمش که «این نه صدای من است، من
خواندم بر آن نواختهات، این صدای تست!»