یادگار | در دامن این مخوف جنگل / شعری از نیما یوشیج

در دامنِ این مخوف جنگل

واین قلّه که سر به چرخ سوده است

اینجاست که مادرِ منِ زار

گهواره‌ی من نهاده بوده است

اینجاست ظهورِ طالعِ نحس

 

کامد طفلی زبون به دنیا

بیهوده بپرورید مادر

عشق آمد و در وی آشیان ساخت

بیچاره شد او ز پای تا سر

دل داد ندا بدو که: برخیز

 

اینجاست که من به ره فتادم

بودم با برّه‌ها همآغوش

ابر و گُل و کوه پیش چشمم

آوازه‌ی زنگ گلّه در گوش

با ناله‌ی آبها هماهنگ

 

اینجا همه جاست خانه‌ی من

جای دل پر فسانه‌ی من

این شوم و زبون دلم که گم کرد

از شومیش آشیانه‌ی من

اینجاست نشان بچگی‌ها

 

هیچم نرود ز یاد کانجا

پیره زنکی رفیقِ خانه

می‌گفت برای من همه شب

نقلی به پسندِ بچگانه

تا دیده ی من به خواب می‌رفت

 

خیزید می از میانه‌ی خواب

هر روز سپیده‌دم بدان‌گاه

که گلّه‌ی گوسفندِ ما بود

جنبیده ز جا فتاده بر راه

بزغاله ز پیش و برّه از پی

 

من سر ز دَواج کرده بیرون

دو دیده برابرِ روی صحرا

که توده شد چو پیکرِ کوه

حلقه زده همچو موج دریا

از پیش رمه بلند می‌شد

 

دو گوش به بانگِ نای چوپان

وآن زنگ بز بزرگ گلّه

آوازِ پرندگانِ کوچک

وآن خوب خروسک محلّه

کز لانه برون همی پریدند

 

وز معرکه‌ی چنین هیاهو

من خرّم و خوش ز جای جسته

فارغ زدی و ز رنج فردا

از کشمکش زمانه رسته

لب پر ز تبسّم رضایت

 

دل پُر زِ خیال وقت بازی

ناگاه شنیدمی صدایی

این نعره‌ی بچّه‌های ده بود«

«های‌های رفیق جان کجایی

ما منتظریم از پس در.»

 

من هیچ نخورده ، کف زننده

بر سر نه کُله نه کفش بر پای

یکتای به بر سفید جامه

زنگوله به دست جَسته از جای

از خانه به کوه می‌دویدیم

 

مادر می گفت: بچه آرام!

می‌کرد پدر به من تبسّم

من زلف‌فشانده شعرخوانان

در دامن ابر می‌شدم گم

دنیا چو ستاره می‌درخشید

 

اینجاست که عشق آمد و ساخت

از حلقه‌ی بچه‌ها مرا دور

خنده بگریخت از لب من

دل ماند ز انبساط مهجور

دیده به فراق‌، قطره‌ها ریخت.

 

ای عشق، امید، آرزوها

خسته نشوید در دلِ من

تا چند به آشیانه ماندن

دیدید چه‌ها ز حاصلِ من

که ترک مرا دگر نگویید؟

 

ای دورِ نشاط بچگی‌ها

برقی که به سرعتی سرآیی

ای طالعِ نحسِ من مگر تو

مرگی که به ناگهان درآیی

ایام گذشته‌ام کجایی؟

 

باز آی که از نخست گردید

تقدیرِ تو بر سرم نوشته

بوسم رخ روز و گیسوی شب

کز جنس تواند ای گذشته!

هر لحظه ز زلف تو است تاری.

 

از عمر هر آنچه بود با من

نزد تو به رایگان سپردم

ای نادره یادگار عشقا

مُردم ز برِ تو دل نبُردم

تا با غم خود ترا سرشتم

 

باز آی چنان مرا بیفشار

تا خواب ز دیده‌ام ربایی

امید دهی به روزگاری

کز تو نبود مرا جدایی

بازآ که غم است طالب غم!