پیش از آنکه سایهات را
از فرشِ اُخرایی پارک
برچینند،
و پُستخانهی شهر
از هرچه نشان از تو میگیرد
مُهرِ بازگشت بکوبد…
ــ گلدانِ ناگفتههایت را
به آفتاب پشتِ پنجره بسپار.
پیش از آنکه دهانی سرد
از انتهای کُریدورِ تاریک
تو را به نام بخواند،
و پروانههای کبودِ مرگ
پیلههای ظلمت را
به سوی تو بشکافند…
ــ گلدانِ ناگفتههایت را
به آفتاب پشتِ پنجره بسپار.
چهرهی واپسینِ روز را
پیش از آنکه با تبسمِ همسایگان و
ترمیمِ خاطراتِ ترکخورده
بیارایی
و آخرین قبضِ آب و چراغ را
بپردازی…
ــ گلدانِ ناگفتههایت را
به آفتاب پشتِ پنجره بسپار.
از زنجیرهی ابدی ستارهگان
پیش از آنکه حلقهای ناگاه
بگسلد،
و خطوط موازی مهتاب
از لابهلای کِرکِرهها
بسترِ خالیات را
شیار کنند…
ــ گلدانِ ناگفتههایت را
در انتشارِ بامدادیِ قاصدک و نسیم
بگذار گُل کند.