خانم زیگزاگ فروشندهی بیمه است
و آنقدر چربزبان که میتواند
به کاکتوسهای آریزونا
بیمهی خشکسالی بفروشد
و به خرس سپید قطبی
شال گردن کشمیر،
در دیدارهای هفتگی اما
به آقای زیپ
چیزی جز ناز و عشوه نفروخته است.
آقای زیپ کارمندی مأخوذ به حیا
و با تا مرز بیعُرضگی
بیدست وُ پاست،
همینقدر بگویم که هر نرمهبادی میتواند
کلاه از سرش بردارد
یکی از کلهی صبح
به هر دری میزند
تا به دروازهای برسد
و دیگری سر براه
همان مسیر صبح پیموده را
هر غروب باز میگردد.
آقای زیپ مست که میکند
در برابر یک صندلیِ خالی
زانو میزند
جایِ خالیِ دستی بیحلقه را
در هوا میبوسد
و با صدایی غریبه و لرزان میگوید:
will you marry me
و خانم زیگزاگ قبل از خواب
مسواکش را از دهان در میآورد
تُفِ کفآلودی در دستشویی میاندازد
و چشم در چشم آیینه میگوید:
i will i will i will