هلوی همسایه
تا آخرین روز زمستان وقت دارد
خودش را به مردن بزند
و این سگ لاکردار
میتواند کنار آتش شومینه
یکضرب تا لنگ ظهر بخوابد
تو هم وقت داری
صبح چهل سالگیات را
تا زنگ ساعت هفت
به تأخیر بیندازی.
من اما
نباید به این خواب عمیق
فرو میرفتم.
کیک تولدت را بدون شک
با تاجی از گیلاس نوبرانه!
سفارش دادهام
قبض خرید شال کشمیر را نیز
حتم دارم گُم نکردهان
پادشاه هدایا اما
همانطور بلاتکلیف روی میز
سرنوشتش را انتظار میکشد.
بارها گفتهام
زیباترین رنگ دنیا
خونابهی گیلاس است
بر دندانهای تو
یکبار هم ناخُنهای لاکزدهات را
به دانههای تمشک وحشی تشبیه کردم
که درجا وحشیات کرد
دربارهی چشمهایت هم
چیزهایی نوشتهام:
گِردبادهای دریا ـ پنجرهی کهربایی معابد
سکههای گُمشده در برف ـ و از این قبیل حرفها
تا بیدار نشدهای
نرم از میان ملافهها
باید بیرون بلغزم
و این خط و بندهای بلاتکلیف را
به هر جان کندنی به شعر برسانم
بیدار که شدی
فنجان قهوهای به دستت بدهم
لبانت را با بوسهای
و آستانهی چهل سالگیات را
به ضربالاجلترین شعر عاشقانه بیارایم.