توقع زیادی ندارم
هرگز نداشتهام
دلم میخواهد ساعتی پیش از تو
از خواب بیدار که شدم
آفتابی اُریب
بر میز صبحانه باشد
و مربای انجیر در نعلبکی سفیدش
مثل طلا بدرخشد.
قهوه را که دم میکنم
از هزاران گنجشک بیبرنامهی این شهر
دوتاشان هم روبروی من
کنار پنجره بنشینند
و همان نُت تکراری را
جیکجیککنان بخوانند،
خُردهنانی هم حاضرم
برایشان بپاشم.
میخواهم ساعتی پیش از تو
از خواب بیدار که شدم
قلبم مثل دیشب ۲۵ ساله باشد
و مغزم برود کشکش را بسابد.
تلویزیون را
روشن که میکنم
گویندهی عصا قورتدادهای بگوید:
«امروز ریشسفیدان دهکدهی جهانی
همپیمان فرمان دادهاند
هیچ تیر وُ توپی
در هیچ کوچه وُ برزنی
از هیچ اسلحهای شلیک نشود.»
یک روز که هزار روز نمیشود
فقط یک روز ناقابل!
من هم قول شرف میدهم دیگر
به ریششان نخندم.
و تو را عزیزم
بعد از چنان شبِ بیمرزی
فقط در چنین شرایطی
دلم میآید
از خواب بیدار کنم.