به خاطرهی پاک رضای عزیز
طول راه
همه درخت بود و پرنده و پرگویی
پرنده ناگهان
چشمان تو را ترک کرد
و با شبنم تلخی بر منقارش
بر تل سفالهای شکسته فرو افتاد.
درخت
در ایستگاهی دور و بیمسافر
سایهاش را به پیشباز تو فرستاد
و جادهای که تو را با خود بُرد
اکنون خاربوتههای غلطان
نعش آماسیده و کبودش را
پوشانده است.
تو ضربان قلبت را
با ساعت آب و
فرصت گُلها
تنظیم کرده بودی
و اکنون آنسوی فصول
بر کرانهی بیزمان ایستادهای
و صدای بال پروانهها
و زمزمهی عطرهای سپیده را
به وضوح میشنوی
ما
غروبانه هنوز
با سنگریزهای در دست
نقشی از خاطرهات را
بر خاک تو ترسیم میکنیم
و طول راه دیگر
نه درخت است
نه پرنده
نه پرگویی.