ساعت آب | شعری در کتاب «دوربین قدیمی و اشعار دیگر» از عباس صفاری

به خاطره‌ی پاک رضای عزیز

 

طول راه

همه درخت بود و پرنده و پرگویی

 

پرنده ناگهان

چشمان تو را ترک کرد

و با شبنم تلخی بر منقارش

بر تل سفال‌های شکسته فرو افتاد.

 

درخت

در ایستگاهی دور و بی‌مسافر

سایه‌اش را به پیشباز تو فرستاد

و جاده‌ای که تو را با خود بُرد

اکنون خاربوته‌های غلطان

نعش آماسیده و کبودش را

پوشانده است.

 

تو ضربان قلبت را

با ساعت آب و

فرصت گُل‌ها

تنظیم کرده بودی

و اکنون آن‌سوی فصول

بر کرانه‌ی بی‌زمان ایستاده‌ای

و صدای بال پروانه‌ها

و زمزمه‌ی عطرهای سپیده را

به وضوح می‌شنوی

 

ما

غروبانه هنوز

با سنگ‌ریزه‌ای در دست

نقشی از خاطره‌ات را

بر خاک تو ترسیم می‌کنیم

و طول راه دیگر 

نه درخت است

نه پرنده

نه پرگویی.