خواب دیدم قطاری آمادهی حرکت
در ایستگاه بارانیاش
یکبند سوت میکشید
و سوزنبان که پرهیبش از دور
به گورکنی خمیده میمانست
فانوسش را در آن سوی سکو
تکان میداد.
تو تنها مسافر قطار بودی
و داشتی از دریچهای برای من
دست تکان میدادی
من اما ایستاده بر سکو
تنپوشی از زنبورهای زنده
به تن داشتم
و جرئت نمیکردم جم بخورم
یا برای تو که خدا میداند
به کجا میرفتی
دست تکان بدهم.