با چشمانی
لبریز گرگ و میش
به خیابان میروم
و میگذرم
از کنار خندق خمیازههای دردناک
بیهیچ لغزشی.
ساعتی دیگر
روز را خورشید
به میدان خواهد کشید
و تندیسی
با شریانهای خاموش
ساعات خوشی را
برایم
آرزو خواهد کرد.
ساعتی دیگر
در فلز سرد
غرق میشوم
و نازنینا
تو نیز
کوچکترین نشانی
از سپیده
در من نخواهی یافت.