در این صبح سراسر تعطیل
چه فرق میکند تن
به آن ساتنِ لغزان و خُنک بسپاری
یا به تِکهای از آفتاب پاییزی که دارد
در به در و پنجره به پنجره
دنبالت میگردد.
از طرز نگاهم باید حدس میزدی
که منِ ظاهراً فراموشکار و سر به هوا
خطوط کشیدهی اندامت را دقیق
تا مرز نامریی شدنِ هرچه پیراهن
از بَر کردهام.
اگر میدانستی جایت
سر میز صبحانه چقدر خالی است
و قهوه منهای شیرین زبانیِ تو
چقدر تلخ
من و این آفتاب بیپروا را
آنقدر چشمانتظار نمیگذاشتی
قهوهات دارد سرد میشود
و طاقت آفتاب نشسته بر صندلیات طاق
مگر چقدر طول میکشد
انتخاب پیراهنی که ساعتی دیگر
باید از تن درآوری.