برای نانسی پارسون و جری پرسکی
تا مه برنخیزد
شعری نخواهم نوشت.
دیوار چشمدریدهای
خمیده بر ایستگاه بیمسافر اتوبوس
آمد شدِ مرا
در این پنجره میپاید.
چراغهای خیابان و
برجهای روشنِ مینایی
آسمان را
چرکین کردهاند،
و ردِ پای زنبقها
در نور کهرباییشان
به تاولهای آبله میماند.
***
صدف دستهایم را
که از صدای تو لبریز است،
به گوش میبرم
و در سرودِ دریادلانی غرق میشوم
که بر کنار اسکلههای مهآلود
پارو میکشند.
اما
تا مه برنخیزد
شعری نخواهم نوشت.