یک شب از هزارویک شب | شعری در کتاب «خنده در برف» از عباس صفاری

شبی که با کله پا شدن خورشید

و کله زدن‌های چپ‌اندر قیچی ماه

آغاز می‌شود

پایان دیگری نمی‌تواند

داشته باشد.

 

فعلاً به ساعت

کاری نداشته باش

۸ همان ۷ سرنگون‌شده است

و تیک‌تاکِ مدام

همان چک چک شبانه‌ی شیر آشپزخانه

که زورت نمی‌رسد خفه‌اش کنی.

 

نسخه‌ی امشب را

هرچه زودتر بپیچی بهتر

یک لیوان شیر گرم

۱۰ میلی‌گرم والیوم

یک بالشت تکیه داده به دیوار

و یک رمان تاریخی

که سنگینی پلک‌هایت را

در ۱۰ صفحه تضمین کند.

 

این‌کن کفش‌هایت ناگهان

به پستان‌های پلاسیده‌ی عفریتگان

شباهت پیدا کرده‌اند

و دلت دیگر

به سمت صدای خیابان

موج برنمی‌دارد

بهانه‌ای بیش نیست.

 

فرض کن من

به جای این خیابان سر به بیابان گذاشته

از سهم نداشته‌ام

میدانچه‌ای رمانتیک

به تو می‌بخشیدم

با وسایل و تجهیزات کامل:

دارودرخت        نسیم خنک

نیمکت‌های چوبی       فواره‌ی سرنگون

پاشویه‌ای که کبوتران بی‌خواب

از آن آب بنوشند

یک سینمای قدیمی

با نئون‌های چشمک‌زن

و یک دکه‌ی روزنامه‌فروشی

که دور تکچراغش

چند شب‌پرّه‌ی چاق و چله

بی‌وقفه بگردند.

 

شک ندارم با این حال رگباری

از قلب آن میدان نیز

همانطور رد می‌شدی

که از عرض یک زمین فراموش‌شده‌ی فوتبال

در حاشیه‌ی شهر.