خواب رنگی | شعری در کتاب «قرمزتر از سفید» از کیومرث منشیزاده
ای که هزار کولی در چشمهای تو آواز میخوانند برخیز تا برای
ای که هزار کولی در چشمهای تو آواز میخوانند برخیز تا برای
شبهای پاییز که برگهای معلّق در
دایره در اثبات تساوی شعاعهای خود بر گرد مرکز خود خم مانده است تا کی میتوان شعاعهای دایره را
آبیست آبیست نگاه او آبیست (گویا آسمان را در چشمهایش ریختهاند) وقتی که دستهای مرا
من ندانم با که گویم شرح درد: قصهی رنگِ پریده، خونِ سرد؟ هر که با من همره و همخانه شد، عاقبت شیدا دل و